
مدتهاست احساس تنهایی نمیکنم حتا تو تنهاترین حس و حالم ... اما هر روز بیشتر از روز قبل احساس غریبگی میکنم تو سیاره تون پی نوشت: تو اون سه نقطه نوشتم که چرا مدتهاست دیگه احساس تنهایی نمیکنم اما نوشتنش به چه دردی میخوره؟ پاکش کردم ...
ادامه مطلب
مردمان عجیبی هستیم، نمیدونم بعدها در تاریخ در مورد ما مردمان عجیب چه ها خواهند نوشت، حقیقت یا مثل خیلی از قصه های تاریخ، دروغ های بازسازی شده؟ _ کودکی و جوانیمان رو دزدیدند و هیچ کداممان هیچ نگفتیم، آ...
ادامه مطلب
واقعیت اینه؛ وقتی یکی، دونه گندم بکاره اما از ته دلش دعا کنه،وردهای مفاتیح رو بخونه و فوت کنه تو خاکش و نذر کنه ازش درخت پرتقال عمل بیاد،معتقد نیست؛ احمق ـهوقتی یکی، دونه گندم بکاره و هر شب ساعت 11 ...
ادامه مطلب
از بی اهمیت ترین پیگیری ها تا بزرگترین مشغله هاشون تا جایی که در توانم بوده، سعی کردم کنارشون باشم و سرشون هیچ منتی نیستامروز هر سه رفتیم یه یه مرکز درمانی، ترجیح دادم اول کار اونا انجام بشه، که خیا...
ادامه مطلب
آدمها گاهی قسمتی از خودشان یا تمامشان را با نقاب یا ماسکی میپوشانند، گاهی از سر ترس، گاهی برای فریبکاری، گاهی برای قوی نشان دادن خودشان هر کدام از ما آدمها خواسته یا ناخواسته گاهی از این نقاب و ماس...
ادامه مطلب
آره ، داشتم میگفتم دنیاتون برا من قفس ـهوقتی یکی بیاد پُز میله های قفس رو بده، فقط حماقتش رو ثابت میکنهیا یکی بخواد یه میله ی دیگه ایبه قفسم اضافه کنه فقط حرومزادگیش رو_______________پازل :ترجیح میدم همون سه نقطه یمونه این پازل . . ....
ادامه مطلب
توو دنیایی که مهربانیِ خداش هم مطلق نیست پس لطفاً قدر مطلق تعیین نکنید!با تشکر نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:40 توسط یک آدم اینجوری ...
ادامه مطلب
زندگی چقدر سخت شده انگارتعداد گرگها روز به روز داره بیشتر میشه! انگار دیگه هیچ تضمینی نیست که این آدمی که باهاش حرف میزنی، میخندی، رفاقت میکنی فردا تبدیل به گرگ نشده باشه ! زندگی چقـ ـ ـ ــــدر داره سخت میشه وقتی متنفری از اینکه روزی خودت هم به گرگ تبدیل بشی. حواست هست که گرگ مآبانه حرف نزنی، گرگ مآبانه رفتار نکنی،گرگ مآبانه فکر نکنی و از طرف دیگه باید حواست باشه که لابلای تمام حواسم باشه هات، تبدیل به گوسفند نشی ! زندگی چقـدر سخت میشه وقتی گرگها رو ببینی و هر روز باهاشون مراوده داشته باشی اما خودت رو مجبور کنی که مثل آدم زندگی کنی ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ...
ادامه مطلب
فقط تصور كن ! به اجبار سر يك سفره نشانده شدم، سفره اش انصافا" قشنگه؛ طرح رنگى رنگى، پر از شكلهاى پروانه اى و گل غذاهايى كه سر سفره است : كله پاچه كه حتا بوش حالمو بهم ميزنه انواع غذاهاى گوشتى و سيخ سيخ كباب و جيگر كه دوست ندارم كلم پلو، كوكوسبزى، خورشت باميه كه از شكلشونم چندشم ميشه انواع ساندويچ سوسيس و كالباس و كوكتل كه منو ياد گربه ها ميندازه سوپ شیر،آش کلم،آش شله قلمکار سالاد كاهو، ماست موسير، سيرترشى، انواع مشروب و ... كه كلا" نخواستم بخورم تا حالا انواع ماست و دوغ و شیر و پنیر محلی که مزه ی طویله میدن البته نیمرو که خیلی دوست دارم هم سر سفره دیده میشه، اما با تخم مرغ محلی و کره حیوا...
ادامه مطلب
زندگی شاید مثل دریا / اقبانوس می مونه!برا یه عده یه سفر بی دردسر و امن و لذت بخشه که دیدن پرواز مرغهای دریایی از رو عرشه ی کشتی براشون تکراری شده و دلزده شون میکنه.برا یه عده ای یک ماجرای پر از تنش و دلهره ، پر از ترس کوسه و نهنگ و دزد دربایی، پر از گرداب و توفان، پر از احساس وارونگی قایق !گاهی توفان وحشتناکی رو پشت سر میگذاره و با تن زخمی و روح داغون زنده می مونه، اما هنوز ساحلی به چشم نمیخوره و برا خودش و قایقش رمق زیادی نموندهگاهی زندگی شبیهروزگار گذراندنروی یک قایق شکسته است، حالا گیرم که هوا خوب است و ابرها زیبایند و خورشید می درخشد!و مسافر اون ق...
ادامه مطلب
بازی نمیکردم نوبت حرکت من که شد ؛ رفتم بازی نکردم ... رفتم حالا نوبت اونه،تا حرکت بعدیش چی باشه،فعلا داره وقت کشی میکنه! _________________ پازل : _ کی بود میگفت دنیا بازی نیست ؟! بازی بود که ... یه بازی مسخره ی ناجوانمردانه بود که ... ماهایی که بازی نمی کردیم، باختیم که ! _ کدام گزینه درست است ؟ الف: شطِ رنج زندگی ب: شطرنجِ زندگی ج: فرقی نداشت،جان کندن از ما بود، بردن از روزگار د: همه ی موارد _ حیدر بابا!دنیا یالان دنیادی. ...
ادامه مطلب
لابلای عاشقانه ها باید به حرف مغز هم گوش کرد لابلای عاقلانه ها باید به حرف قلب هم گوش کرد. عاشقانه های بی فکر همانقدر احمقانه اند که عاقلانه های بی حس ...
ادامه مطلب
از یک جایی به بعد آدم دیگر دلتنگی اش را داد نمی زند، دلتنگی اش را با خودش به هر جا نمی برددلتنگی اش را به غریبه ها نه ، به دوستانش هم نشان نمی دهد.جایی دور از چشم پنهانش می کند و گاهی فقط وقتی که تنهاست به سراغش می روددستی به سر و رویِ دلتنگی اشمیکشد، بغلش میکند، شاید با بغض شعری برایش بخواند یا با اشک لالایی ای ...و دوباره آرام پنهانش میکند؛همان گوشه ی دنجِ دور از دیگرانتا دیگر کسی به سرش نزندبرای باجگیری، دلتنگی اش را گروگان بگیرد!...
ادامه مطلب
روزگار قوی هستو بی انصاف و نامرد اما ما ضعیف نیستیم،از پسش بر می آییم اگر بدجنسها آب در آسیابش نریزند! ____________ پازل : . . . ...
ادامه مطلب
تنها تصویر کدری بودم از تمام خوب بودنها ... _________________ پازل : دلگیر و دلتنگ و دلسرد ، منم !...
ادامه مطلب
من اگه جای خدا بودم، رحمتها رو کجا قائم میکردم؟ [ سپس آه میکشد و صفحه را میبندد ] ...
ادامه مطلب
سه سال پیش مثل دیشبی ...وای ... چه بر من گذشت ؟! البته اون سال شب تاسوعا، 21 آبان بود شبی که تمامش رو طوری گریه کرده بودم که ... سه سال پیش، بعد از دیشبی تمام ابهت دنیا پیش چشمم ریخت سه سال پیش بعد از دیشبی از دنیا و تمام مردمان کنده شدم و بعد از اون دیگه هیچ چیز و هیچ کس نتونست منو به دنیا وصل کنه سه سال پیش من چمدان رفتنم رو بستم و بعد از اون فقط به چشم یک مسافر به خودم نگاه میکنم حالا تو هی از دوستیهای پایدار بگو، حالا تو هی از وابستگی به دنیا و مردمانش بگو، حالا تو هی از پاداش کار نیک بگو، حالا تو هی از سمیع بصیری خدا بگو، حالا تو هی از دعاهای خیر پشت سرم بگو...
ادامه مطلب