
مردمان عجیبی هستیم، نمیدونم بعدها در تاریخ در مورد ما مردمان عجیب چه ها خواهند نوشت، حقیقت یا مثل خیلی از قصه های تاریخ، دروغ های بازسازی شده؟ _ کودکی و جوانیمان رو دزدیدند و هیچ کداممان هیچ نگفتیم، آ...
ادامه مطلب
آدمها گاهی قسمتی از خودشان یا تمامشان را با نقاب یا ماسکی میپوشانند، گاهی از سر ترس، گاهی برای فریبکاری، گاهی برای قوی نشان دادن خودشان هر کدام از ما آدمها خواسته یا ناخواسته گاهی از این نقاب و ماس...
ادامه مطلب
توو دنیایی که مهربانیِ خداش هم مطلق نیست پس لطفاً قدر مطلق تعیین نکنید!با تشکر نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:40 توسط یک آدم اینجوری ...
ادامه مطلب
زندگی چقدر سخت شده انگارتعداد گرگها روز به روز داره بیشتر میشه! انگار دیگه هیچ تضمینی نیست که این آدمی که باهاش حرف میزنی، میخندی، رفاقت میکنی فردا تبدیل به گرگ نشده باشه ! زندگی چقـ ـ ـ ــــدر داره سخت میشه وقتی متنفری از اینکه روزی خودت هم به گرگ تبدیل بشی. حواست هست که گرگ مآبانه حرف نزنی، گرگ مآبانه رفتار نکنی،گرگ مآبانه فکر نکنی و از طرف دیگه باید حواست باشه که لابلای تمام حواسم باشه هات، تبدیل به گوسفند نشی ! زندگی چقـدر سخت میشه وقتی گرگها رو ببینی و هر روز باهاشون مراوده داشته باشی اما خودت رو مجبور کنی که مثل آدم زندگی کنی ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ...
ادامه مطلب
زندگی شاید مثل دریا / اقبانوس می مونه!برا یه عده یه سفر بی دردسر و امن و لذت بخشه که دیدن پرواز مرغهای دریایی از رو عرشه ی کشتی براشون تکراری شده و دلزده شون میکنه.برا یه عده ای یک ماجرای پر از تنش و دلهره ، پر از ترس کوسه و نهنگ و دزد دربایی، پر از گرداب و توفان، پر از احساس وارونگی قایق !گاهی توفان وحشتناکی رو پشت سر میگذاره و با تن زخمی و روح داغون زنده می مونه، اما هنوز ساحلی به چشم نمیخوره و برا خودش و قایقش رمق زیادی نموندهگاهی زندگی شبیهروزگار گذراندنروی یک قایق شکسته است، حالا گیرم که هوا خوب است و ابرها زیبایند و خورشید می درخشد!و مسافر اون ق...
ادامه مطلب
لابلای عاشقانه ها باید به حرف مغز هم گوش کرد لابلای عاقلانه ها باید به حرف قلب هم گوش کرد. عاشقانه های بی فکر همانقدر احمقانه اند که عاقلانه های بی حس ...
ادامه مطلب
از یک جایی به بعد آدم دیگر دلتنگی اش را داد نمی زند، دلتنگی اش را با خودش به هر جا نمی برددلتنگی اش را به غریبه ها نه ، به دوستانش هم نشان نمی دهد.جایی دور از چشم پنهانش می کند و گاهی فقط وقتی که تنهاست به سراغش می روددستی به سر و رویِ دلتنگی اشمیکشد، بغلش میکند، شاید با بغض شعری برایش بخواند یا با اشک لالایی ای ...و دوباره آرام پنهانش میکند؛همان گوشه ی دنجِ دور از دیگرانتا دیگر کسی به سرش نزندبرای باجگیری، دلتنگی اش را گروگان بگیرد!...
ادامه مطلب
اینجا آدمها چقدر حیف میشوند! ...
ادامه مطلب